حكيم زجاجى
476
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
360 تو بر خلع ، مأمون ميان را ببند * كه تا من كنم دشمنت را نژند خراسان بگيرم به فرمان تو * نپيچيم سر از عهد و پيمان تو امين گزين زاين سخن نرم شد * به خلع برادر دلش گرم شد فرستاد سوى جزيره دو مرد * به نزد برادر سپهر نبرد از آن جايگه مؤتمن را بخواند * حديثى كه در دل بدش بازراند 365 ز راه خلافت ورا دور كرد * خرد را بر ديو مزدور كرد از آن كار مأمون خبردار شد * چو شب ، روز بر نامور تار شد به من مىرسد نوبت ، اكنون رواست * به صبر اندرون دردها را دواست چو مأمون دل و دانش و راى داشت * درون را در آن كار برجاى داشت مدار [ ا ] همىكرد و چيزى نگفت * همىداشت آن راز را در نهفت 370 ز فضل ربيع آمد آن بد پديد * زبان وى آمد بلا را كليد ز دل گرد انديشهها رفته بود * نهان بىوفا با امين گفته بود كه اى بىوفا تا شوى كامكار * خراسان به عيسى ماهان سپار ز گفتار او مير گمراه شد * چو مأمون از آن كار آگاه شد همه راهها را بفرمود بست * در آن كار فرزانه بگشود دست 375 به هر بقعهاى راهداران نشاند * درآن كار بىمر درم برفشاند اگر در هوا مرغ بگشاد پر * شدى در زمان پيش مأمون « 1 » خبر ز بغداد اگر باد بيرون شدى * خبر اندرآندم به مأمون شدى نماندى از آن شاه پوشيده راز * نگهداشت زينسان نشيب و فراز جهاندار بيدار و هشيار بود * ورا عقل و هوش و خرد يار بود 380 در انگشت او همچو انگشترى * جهان بود و او در ميان مشترى سعادت ورا بر سر كار داشت * نمىكرد او خصم را خوار داشت ز مورى پرانديشه بودى دلش * وز اينجا شدى كام دل حاصلش « 2 » سرافراز مأمون پى آزمون * يكى نامه بنوشت دل پر ز خون ز راه كرامت به نزد امين * كه اى نامبردار روى زمين
--> ( 1 ) امين ( 2 ) لعلش